چهره ای سرخ گون ، ریش هایی زبر و دستانی پینه بسته  همگی از کشاورز بودنش خبر می دادند

هیکل نخراشیده اش روی صندلی های کوچک رستوران جا نمی شد.مرتب با دستمال کاغذی عرق پیشانی اش را پاک می کرد. بی صبرانه منتظر ساعت افطار بود. چند دقیقه مانده به افطار لیوانش را پر از آب کرد.

دیگر دستمال کاغذی افاقه نمی کرد. مجبور شد دستمال پارچه ای را از کت مندرسش بیرون بیاورد و کامل عرق پیشانی و صورت و گردنش را پاک کند.

تا صدای الله اکبر اذان به گوشش خورد لیوان آب را سر کشید و دوباره آن را پر کرد و با چشمانی بسته دومین لیوان را نوشید.

حین خوردن سوپ و چلو کباب هم هرچند دقیقه یک بار آب می خورد و عرق پیشانی اش را پاک می کرد.

آخر کار ، رو به جمع کرد و گفت : نمی دانم چرا امروز این همه تشنه ام شده است . قبلا ها که سر زمین کار می کردم ، این چنین تشنه ام نمی شد.

مرد میان سالی که کنارش نشسته بود گفت : چند روزی است که هوا خیلی گرم شده و نمی شود روزه گرفت.

کرامت جواب داد : نه این بار فرق می کند. امروز صبح که رفته بودم سر زمین، دیدم دزد ها  زمینم را درو کرده اند و دانه ی گندمی هم برای من نگذاشته اند!